تبليغاتX
تو یعنی نم نم بارون

امشب گفتم بيايی می خوام تورو ببينم برای آخرين بار کنار تو بشينم

 دلم می خواد که امشب بگيرمت در آغوش

 فردای بی تو بودن امشب بشه فراموش!

 بهت بگم که عشقت تو قلب من می مونه

يه مرد دل شکسته برای تو می خونه

 بذار نگات کنم باز اين آخرين ديداره

 خداحافظ عزيزم جز اين نمونده چاره

امشب شب منو توست شبی که بی نظيره

 دلم می خواد که خورشيد پشت کوهها بميره

 ای کاش تو سينه ی من اين آخرين نفس بود

 برای با تو بودن عطر تن تو بس بود

از پنجره نگاه کن خورشيد شبو سوزونده برای با تو بودن

وقتی باقی نمونده.. گريه نکن عزيزم

گریه تو دوست ندارم می خوام که با خنده هات تورو به ياد بيارم

 بذار نگات کنم باز اين آخرين ديداره

 خداحافظ عزيزم جز اين نمونده چاره

  خداحافظ عزيزم! خداحافظ عشقم....

 

عشق يعني مستي و ديوانگي 
     عشق يعني با جهان بيگانگي
         عشق يعني شب نخفتن تا سحر
            
عشق يعني سجده با چشمان تر
                 
عشق يعني در جهان رسوا شدن
                     
عشق يعني اشک حسرت ريختن
                            
عشق يعني لحظه هاي التهاب
                                 عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
                                      
عشق يعني قطره و دريا شدن
                                             عشق يعني ديده بر در دوختن
                                                   عشق يعني در فراقش سوختن

 

 

+ نوشته شده توسط غریبانه در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:39 |
 

دوباره دل هواي باتوبودن كرده نگو اين دل دوري عشقتوباوركرده! دل من خسته از اين دست به دعا ها بردن همه آرزوهام با رفتن تو مردن!حالا من يه آرزودارم توسينه كه دوباره چشم من تو رو ببينه

حالا من يه آرزودارم توسينه كه دوباره چشم من تو رو ببينه

واسه پيدا كردنت تن به دل صحرا ميدم آخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديد

توي هفت تا آسمون تو تك ستاره مني به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نميدم

حالا من يه آرزودارم توسينه كه دوباره چشم من تو رو ببينه

حالا من يه آرزودارم توسينه كه دوباره چشم من تو رو ببينه

+ نوشته شده توسط غریبانه در شنبه دوازدهم فروردین 1385 و ساعت 11:12 |

روز بدبختی من

واسم دعا کنین

+ نوشته شده توسط غریبانه در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 13:54 |

سلام

   سلامي به گرمي آفتاب

                سلامي به گرمي دستانت اي دوست

                                     كه دلم با دلت لحظه اي روبه روست

دوباره دلم واسه حرمت چشمات تنگه         دوباره اين دل ديوونه واست دل تنگه

وقت ا ز تو خوندن ستـاره ترانه هام          اســم تو بـــرام قشنگــترين آهنــگه    

عزيزم اميد دارم كه خوب و خوش باشي ...

نامه اي  به  يار:

الان ساعت 11 نيمه شبه و من دارم به تو فكر ميكنم و نميتونم بخوابم . ميخوام بدونم اون كسي كه تو ميخواستي من اونم اگه گفتي چرا بعد از تو به فكر مرگ افتادم ؟ جوابش خيلي سادست به نظر تو يه آدم توي زندگيش چي ميخواد ...... ميخواد كه كسي اونو دوست داشته باشه هر وقت به اين مورد رسيد هيچي نميخواد حتي مردن هم براي اون آسون ميشه چه برسه به من كه هميشه به فكر مردنم بعد از ديدن تو مطمئن شدم كه هر وقت مردم تو حتما سر قبرم مياي و برام يك قطره اشك ميريزي  شايد هم 5 دقيقه بهم فكر كني و بگي خدا بيامرزدش.

بي شوخي ميخوام اعتراف كنم كه بهت حسوديم ميشه به فكرت به قلبت دوست دارم با تمام وجود مال من باشي نه مال هيچ كس ديگه . ولي...

دقت كردي كه زندگي آدما مثل يه ساعته كه ميشه صداي تيك تاكشو شنيد حتي ميشه ثانيه هاي اونو شمرد عقربشو لمس كرد  اونو از مار انداخت . تيك تاك زندگيم رونق نداشت مثل باران طوفان زده بود كه قبلا براي خودش چيزي بود. من به چيزي رسيدم كه مال من نيست از جنس منه ولي مال من نيست ميگه مال منه ولي مال من نيست شايد از سرم زياديه شايد تيكه من نيست ميگن : كبوتر با كبوتر . باز با باز . ولي من نه كبوترم نه باز( لبخند) اومدنت به زندگيم خوشحالم كرد ولي ...

مطمئن باش به شرافت و پاكيه عشقم قسم كه دلم براي با تو بودن پر ميكشه ولي روي دلم پا ميزارمو بهت ميگم ازت متنفرم ( اخم ) الان حتما توي ذهنت يه علامت سوال هست كه چرا اينطوري ميكنه ؟ مگه ديوونست ؟ بله ديوونم از همون بچگي تشنه محبت بودم كسي صدايم نكرد هنوز هم در حسرت همون يه جرعه محبتم . اي كاش صدايم ميكرد . دوست داشتم جرعه اي محبت در زندگيم مي ديدم و هراسان به دنبالش مي رفتم ولي تازه فهميدم كه اين محبت لعنتي سرابي بيش نبود ...

خيالت برام شيرين بود ولي باور بودنت برام سخت و حتي بودنت برام رنج اسمت برام غم فكرت برام اشك بود .

                                       آمدنت رو با بود رفتنت واقعيت

                                                                            ماندنت محال بود رفتنت قسمت

                                                                                                      هميشه به يادت

                                                                                                      ( دوستت دارم)

      چشم زيباست وقتي كه پر از اشك باشد  

                       اشك زيباست وقتي كه براي عشك باشد

                                        عشق زيباست وقتي كه براي تو باشد

                                                          تو زيبايي وقتي كه با من باشي 

 

+ نوشته شده توسط غریبانه در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 11:22 |

سلام

   عبادات قبول باشه این ماه ماهه محرمه امیدوارم کارهایه نا پاک ازتون سر نزنه  من دعاتون میکنم

 

یا حسین مظلوم 

+ نوشته شده توسط غریبانه در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 20:54 |
اگه یه روز بی کس بشی , یادت باشه که میتونم همه کست بشم.....
اگه یه روز از اًغوش سرد روزگار رانده شدی, اًغوش کوچک اما گرم من همیشه منتظرت...........
اگه یه روز کسی نبود که بهت بگه دوست دارم, اینم بدون که یکی هست که از فاصله های دور همیشه عاشقانه دوست داره.........
اگه کسی نبود که دست گرمشو به گونه های افتاده اما نازت بکشه اینو بدون که یکی هست که به نوازش کردن تو دلش اًروم میگیره.........
همیشه اینو بدون که عاشقانه چشم به راحتم......
تفدیم به همه ی اونهایی که اًرزوی اًغوش گرم و پر محبتُ دارن......

خدا حافظ ای معشوقم خداحافظ ای گلم خداحافظ دنیای من

من با این دردی که تو دلم داره بزرگ میشه چی کار کنم

من با این مجنون بی لیلا چی کار کنم

من با این بغض که داره دلمو پاره میکنه چی کار کنم

اهای لیلای من کجایی که مجنونت داره با دنیا ودا میکنه چون نمیدونه که لیلاش تو چه روزو حالیه

اهای گلم کجایی که مجنونت داره چه روزایی رو بدون تو سپری میکنه هر ساعت از روز مساویه یک سال نه یک قرنه

   با صدای بلند فریاد میزنم و میگم که لیلای من کجایی بیا ببین در چه حالو روزی هستم

این بار به احترام قصه دوست داشتن این گل تقدیم تو باد

+ نوشته شده توسط غریبانه در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 و ساعت 23:20 |
       هر كس به طوري دل ميشكند            بيگانه جدا . يار جدا ميشكند 
      

         بيگانه گر شكست حرفي نيست               در عجبم يار چرا ميشكند

 

HydroForum® Group

+ نوشته شده توسط غریبانه در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 و ساعت 23:41 |
 

نمیدونم که کی عمرم تموم میشه , نمیدونم وقتی میخوام با این دنیای مادی خداحافظی کنم,کی بالا سرم , نمیدونم وقت مردنم به تو رسیدم یا نه , ولی تورو خدا نذار با حسرت بی تو بودن از این دنیا برم , بذار حداقل دلم خوش باشه به این که به عشقت مردم, همه و همه ی ارزوم این بود که قبل رفتنم به چشمات نگاه کنم و بگم دوست دارم و حال که میخوای کمترین چیزُ از من دریغ کنی , پس بذار دلم به این خوش باشه که در حسرت عشقت مردم, اگه بشه گفت دلخوشی , ولی من به حسرتشم قانع هستم...............

 

از طرف هادی جون... موفق باشی هادی............                 

+ نوشته شده توسط غریبانه در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت 22:57 |
 

هرگز نخواهمگریست برای تو, با خودم عهد بستم که در چشمهامُ به روی اشک به خاطر تو ببندم , من که دیوانه وار دوست داشتم , به خاطرت پشت پا زدم به همه ی دلخوشیهام , به خاطرت تو روی خیلی ها وایسادم , بی معرفت این بود رسم عشقُ عاشقیُ مرامُ معرفت , من که تورو کرده بودم واسه خودم یه بت , من که تو مرام معرفت کم نذاشتم , بشین فکر کن ببین چیکار کردی با این دل عاشقُ خستم, نه نه دیگه دیره واسه بخشش , برو که دیگه واسم کهنه شدی ,برای همیشه دور شو که شاید تو این اّخرین لحظه های عمرم بتونم راحت نفس بکشم , برو که نه میتونم نفرینت کنم و نه میتونم ببخشمت , برو که دلت مثل سنگ شده , برو که دشمن قلب پاکُ سادم شدی , برو تنهام بذار , برو حرف نزنُ پشت سرتم نگاه نکن , برو برو...............

+ نوشته شده توسط غریبانه در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 و ساعت 18:15 |

تقدیم به تو:

 

سرور شعر من سلام،چگونه ای خوش میگذره،ببخشیدا بازم شبا میرید کنار پنجره ستاره ها که در میان شما میرید نگاه کنید؟اون ستاره پر نورهرو،بازم میرید صدا کنید؟کتاب حافظ میزارید پایین تخت کنارتون؟فال میگیرید هنوز واسه مهر و وفایه یارتون؟از منه بیچاره چی شبا بازم یاد میکنید!بازم سر دیوونگیهام دادو فریاد میکنید؟حتما خوبید وگرنه به خیال من سر میزدید،یه سر به این خرابه بی در و پیکر میزدید ،من چی بگم واسه شما فرقی نداره خبرم همون جور عاشق شمام همون جوری دربه درم،به آب و آتیش میزنم،تا شبا خوابم ببره،اما نمیشه فکرتون از این چیزا قویتره،این افتخاره واسه من بیدار باشم واسه شما،فقط یه مشکلی که هست ،شما کجا و من کجا ؟عکستونو با اجازه دادم،یه نقاش بکشه،اون که ازش بر نمیاد،اما نه ای کاش بکشه!اگه کشید قاب میکنم میزارمش بالا سرم عکس شما رو میزارم لایه گلایه دفترم،راستش میترسم عکستون بیرون بمونه سوز بیاد،نقاشی اما بهتره سرما نمی خورد زیاد،حتما الان می خندید و میگید عجب دیوونهای،هر جوری که شما بخواین بدون هیچ بهونه ای،عقل بودم فایده نداشت ،گفتم شاید دیوونه شم،شاید واسه یه بارشده قبول کنی بیای پیشم،خوب  بگذریم سرده هوا زمستونه کاش که کسی باشه رو تونو شبا تا صبح بپوشونه،پریشبا سوز می اومد پنجررو بسته بودم از دست هرچی آدمم ،تو دنیا هست خسته بودم،درده دلم شروع شدو عکستون اومد روبه روم،داشتید بهم گوش میدادید،این یعنی اوج آرزوم،عجب شبی ،ابری زدو یه کم

گذشت بارون گرفت،ابر چشام این فرصتو ،دیدو دوباره جون گرفت،من بودمو عکس شما یه عالم رویایه خیس،انگار بهم یکی میگفت،هر چی میبینی بنویس،

دستایه من نمیتونست حتی،مداد نگه داره فقط یادم میاد نوشت شمارو خیلی دوست داره،این جور نگاهم نکنید مگه،شما دل ندارید،خودتونو،واسه یه بار شده جایه من بزارید ،ببخشیدا اگه بزاریدم نمی تونید،عاشقی که این جوری نیست،یه طعمیه نمی دونید،ببخشیدا اینو نگفته من ردم ،اصلا به قول خودتون یه جوریم اصلا بدم، توقع جوابی نیست هر جور باشید که راحتید فکرش اصلا نکنید که این روزا تو غربتیدمن قول میدم اگه بیاین شمارو اذیت نکنم حتی دیگه،تو نامه هام با شما صحبت نکنم،اما حالا دور بودید و باید یه نامه میدادم قبول نباید اینقدر اونو ادامه می دادم،فدایه اون لحضه ایکه،نامرو بازش میکنید خوشبحالش،اونودارید نا خواسته نازش میکنید،پاییز یه سال سرد شبی که غم داره هوا هیچکی نمیدونه چقد میخوامتون بجز خدا.

به سلام داداشی گلم چه طوری،سایتون سنگین شده،خبری از ما نمیگیرید،خوب رسم زمونه همینه(بغض)چی کارا می کنی،ما که هر وقت دلمون برات تنگ میشه ،یکی رو داریم جایه شماحتما الان اخم می کنی!نه بابا هیچ کس مثل شما نمیشه(تبسم) گوش درازو میگم،یه جورایی بویه شما رو میده(بغض)حرفامو گوش میده،و خیلی بد بهم مستقیم نگاه میکنه،خوب دیگه مزاحمت نمیشم،امیدوارم زود برگردی،خیلیا منتظرتونن،ومن ............................................

سلامی دوباره من عسل هستم متولد 66/7/21 امیدوارم به داداشی گلم زود زود سر بزند.

                                                        آرزو مند آرزو هایتان(عسل)             

 

 امیدوارم این نشه

 

 

+ نوشته شده توسط غریبانه در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 و ساعت 9:46 |

 

نمى دانم چرا عادت كرده‌ايم تنها به دلمشغولى هاى خودمان اهميت بدهيم و نفهميم ديگران، نزديكانمان، گاه تا به چه اندازه دوستمان دارند. نمى فهميم..آنقدر نمى فهميم كه گاه، كه با اتفاقى كوچك به خود مى آييم، از اين‌ همه ناسپاسى و نامهربانى به خود مى لرزيم و مى ترسيم از روزى كه ديگر براى همه چيز دير شده باشد.

گاه فقط آدمهايى برايمان مهم مى شوند كه اصولا لياقتش را ندارند، آدمهايي كه ذره اى از محبت ما را قدر نمى نهند و ما، نمى فهمم چرا، اينهمه تقديرشان مى كنيم و در عوض، مهربانى بى دريغ نزديكترين كسان را از ياد مى بريم..كسانى كه آنقدر نزديكند كه ديده نمى شوند و آنقدر مهربان كه به رويمان هم نمى آورند و ما، با پررويى تمام، هر آنچه خواست ماست، حق خود مى دانيم و هر آنچه خود نمى خواهيم، توقع نابجاى آنان.

به راحتى آزارشان مى دهيم و حق اعتراض را ازشان دريغ مى كنيم. مهم هم نيست كه شادند يا نه، اصلا مى خندند يا نه. مهم هم نيست كه براى ما چه كرده‌اند و ما براى آنها چه. هيچ چيز مهم نيست غير از خواسته‌ى خودمان، حتى اگر بر بار غم‌هايشان بيفزايد.

گاه خيلى بى رحم مى شويم. خيلى...

 و من خودم را نمى بخشم

 

اينم تقديمي ار من (الناز)

+ نوشته شده توسط غریبانه در یکشنبه هفدهم مهر 1384 و ساعت 22:9 |
solitude

 

ازت پرسيدم : تو دوست من شدي يا من دوست تو ؟  كدوممون زود تر اون يكي رو به دوستی انتخاب كرد ؟ اول من بودم كه به تو گفتم « دوست من » يا تو بودي ؟‌

نگام كردي و جواب ندادي !

بهت گفتم : اصلا اين دوستي كه ميگن چي هست ؟  اين حس دوستي از كجا پيدا شده ؟ از كجا فهميديم كه بايد با هم دوست باشيم ؟

نگام كردي و جواب ندادي !

يادم نمياد ٫ شايد اولين باري كه حس كردم حرفي براي گفتن بهت دارم يا شايد اولين باري كه دلم برات تنگ شد ٫‌فكر كردم كه با هم دوست شديم ....
شبي كه روي پشت بوم خوابگاه نشستيم و گوش دادي ٫‌ گوش دادي و حرفي نزدي ٫‌من به خودم گفتم : باز هم اعتماد يك طرفه ٫‌باز هم يك انتخاب اشتباه ٫‌باز هم ترديد و شك ٫‌اما هيچ وقت ندونستن تو چي ميخواي به من بگي ! بهت گفتم :« مگر كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد ٫‌جز درك حس زنده بودن از تو چه ميخواهد ؟ »

نگام كردي و جواب ندادي !

وقتي از نديدنت خسته شدم ٫‌فهميدم خواسته يا ناخواسته اهلي ات شدم !

وقتي دلم براي صداي پات كه آروم از پله ها ميپيچيد تو واحد تنگ شد ٫‌وقتي چشم هام به دنبال آدم هايي گشت كه شبيه تو رد مي شدن ٫‌وقتي حس كردن بوي عطرت توي فضاي اتاق بهم گفت كه قبلا اونجا بودي ٫ فكر كردم كه با هم دوست شديم ....
بين دو ترم كه هر كدوم رفتيم خونه ٫‌تو خونه اشتباهي اسمت رو صدا كردم ٫‌ديدن رنگهايي كه دوست داشتي برام آشنا شد ٫‌طعم غذاهايي كه خوشت مي اومد برام متفاوت شد و همون وقت ها بود كه فكر كردم كه با هم دوست شديم ...

وقتي جدا شدي و رفتي ٫‌من موندم و مني كه با تو رفته بود ٫‌لحظه هايي كه تنها مي اومد ٫‌تنها مي رفت ٫‌ديگه فكر نكردم كه با هم دوست شديم ٫‌هجوم خواستنت ٫‌ديدنت و حس كردنت بهم فهموند كه حس زنده بودن يعني يكي مثل تو رو داشتن ٫‌ يعني نشستن و ساعت ها حرف نزدن ٫‌ يعني ساكت بودن ٫‌خالي شدن ٫‌كم كم فهميدم كه مهربوني همون چيزيه كه از چشم هاي تو ميريخت توي دل من .
فهميدم كه دوستي همين عطر و رنگ و غذاست كه برام با بقيه فرق دارن . دوستي همين صداي پاييه كه توي گوشهام لونه كرده .
دوستي همون گريه كردن هاي بدون ترس و دلهرمه ٫‌همون دستهاي گرميه كه با موهام بازي ميكرد ٫‌فهميدم كه دوستي همون جواب ندادن ها و نگاه كردن هاست ٫‌همون برقيه كه چشم هات دارند  ٫‌از وقتي كه رفتي ٫‌باور كردم كه ما با هم دوست شديم ...

دلم برات تنگ شده دوست من ... !

+ نوشته شده توسط غریبانه در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384 و ساعت 16:4 |
فريادي ديگر هيچ چرا كه اميد آن چنان تواناست ،كه پاي بر سر ياس بتواند نهاد بر بستر سيبزه ها خفته ايم با تعيين سنگ ،بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم و با اميدي بي شكست از سبز سبزه ها ، با عشقي به تعيين سنگ برخاسته ايم ،اما ياس آن چنان تواناست كه بسترها و سنگ ،زمزمه ي بيش نيست .

روزهاي زندگي ش همه با او بيگانه بودند كسي نه شاخه گلي مي آورد نه برايش مي خنديد و نه ميگريست وقتي رفت همه آمدند برايش دسته گلي آوردند سياه پوشيدند و براي رفتنش گريستند شايد تنها جرمش نفس كشيدن بود

سلام خيلي خوب بود بازم ادامه بده،اما مراقب باش به درسات لطمه نزنه خزان هزار رنگ مبارك.
باران با تمام قدر تش بر منه مسكين فرو ميريزد ومن تنها مي توانم اشكانم را پنهان كنم،تمام قدرتم از من صلب شده بي پناه تر از قبل مي گريم مي خواهي اشكانم را بدر قه راحت بكنم يا اشكانم را پنهان قدرتت، تازه بودن را نمي توانم تجربه كنم تنها مي گويم تازه ماندن گلها بخاطر اشك شبنم هاييست كه سحر گاهان ميريزند شبنم هايه گونه ات را به عنوان طوطيايه چشمانم برايم به كنار گذار بازهم بگووووووووووووووووووووو
+ نوشته شده توسط غریبانه در چهارشنبه ششم مهر 1384 و ساعت 18:59 |
يه شب بی بهانه تر از قطره های بارون ,شگفت انگيز تر از آبی آسمون و عميق تر از سياست رنگين کمون پا گذاشتی تو زندگيم ! چقدر تعجب کردم وقتی دست به دستم دادی بدون اينکه از فردای نا معلوم رويای اقاقيا واهمه داشته باشی . همون موقع انگار کتيبه خدا رو به خوشبختی ما داشت ورق می خورد , همه فرشته های آسمونی رو به قبله وحدانيت عشق برامون سجده کردن و چند لحظه بعد همه ابرها برامون يه دريا لبخند فرستادن . از اون روز ديگه دستهام از يادنيلوفرهای آبی غافل نشدن , گرچه ميدونم اين رويای شيرين ابدی نيست ولی... مي دونم همونطور که بی بهانه اومدی بی بهانه هم خواهی رفت , مي دونم روزی که بری من ميشم تنها ترين برکه روی زمين , مي دونم هميشه بايد يادم باشه تو مال من نيستی!
+ نوشته شده توسط غریبانه در یکشنبه سوم مهر 1384 و ساعت 16:55 |
آب و ايينه و مهتاب را همگي با هم پيوند خواهم زد... تا آنها را بر گيسوان تو كشم و زيبائيت را به سپيدي صبح تقديم كنم تا بگويم كه دوستت دارم و براي اين امده ام تا آب ديدگانت را با جان و دل بخرم بر پيشانيت بوسه زنم و بگويم كه چرا بهر ديدنت به اين سو و آن سو ميزنم .... بگويم كه چگونه خود را اسير دستهاي سردت كرده ام بگويم كه چگونه هوش و حواسم را با شيوئي كلامت باخته ام و بگويم كه دنيا را هيچ و هيچ بي تو هرگز نخواهم پذيرفت... اي بهترين با من بمان تا رموز دلم را برايت افشا سازم و بمان تا خود و نام زيبايت را در آينه ي چشمانم لمس كني.... بازم مثه هميشه خيلي دوست دارم...
+ نوشته شده توسط غریبانه در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت 11:20 |

دنيا:يه واژه كه تو همون نگاه اول ريا و زشتي رو ميشه توش ديد---------------------- عشق:واژه اي كه به بازي گرفته شده-----------------محبت:كاري كه حالا هيچ كس به رايگان واسه كس ديگه اي انجام نميده------------------دوستي:چيزي كه واقعيش خيلي گرونه اما مصنوعيش شده سه تا صد تومن----------------دوست:چيزي كه بجاي ارامش بخشيدن بهت بيشتر خستت ميكنه---------------عاشق:واسه اين يكي نميدونم چي بگم.......... (داداشي خوشگلم . من تنهام خيلي. پيشم باش . تنهام نذار....)
+ نوشته شده توسط غریبانه در جمعه یکم مهر 1384 و ساعت 19:13 |
سلام من احمد متولد ۶۵ یه خورده هم شلوغ ( از طرف عسل ) 

                                تقدیم به تو

عشق تو خوابی بود و بس نقش سرابی بود و بس اين امدن اين رفتنت رنج و عذابی بود و بس

+ نوشته شده توسط غریبانه در جمعه چهارم شهریور 1384 و ساعت 22:48 |