تبليغاتX
تو یعنی نم نم بارون

تقدیم به تو:

 

سرور شعر من سلام،چگونه ای خوش میگذره،ببخشیدا بازم شبا میرید کنار پنجره ستاره ها که در میان شما میرید نگاه کنید؟اون ستاره پر نورهرو،بازم میرید صدا کنید؟کتاب حافظ میزارید پایین تخت کنارتون؟فال میگیرید هنوز واسه مهر و وفایه یارتون؟از منه بیچاره چی شبا بازم یاد میکنید!بازم سر دیوونگیهام دادو فریاد میکنید؟حتما خوبید وگرنه به خیال من سر میزدید،یه سر به این خرابه بی در و پیکر میزدید ،من چی بگم واسه شما فرقی نداره خبرم همون جور عاشق شمام همون جوری دربه درم،به آب و آتیش میزنم،تا شبا خوابم ببره،اما نمیشه فکرتون از این چیزا قویتره،این افتخاره واسه من بیدار باشم واسه شما،فقط یه مشکلی که هست ،شما کجا و من کجا ؟عکستونو با اجازه دادم،یه نقاش بکشه،اون که ازش بر نمیاد،اما نه ای کاش بکشه!اگه کشید قاب میکنم میزارمش بالا سرم عکس شما رو میزارم لایه گلایه دفترم،راستش میترسم عکستون بیرون بمونه سوز بیاد،نقاشی اما بهتره سرما نمی خورد زیاد،حتما الان می خندید و میگید عجب دیوونهای،هر جوری که شما بخواین بدون هیچ بهونه ای،عقل بودم فایده نداشت ،گفتم شاید دیوونه شم،شاید واسه یه بارشده قبول کنی بیای پیشم،خوب  بگذریم سرده هوا زمستونه کاش که کسی باشه رو تونو شبا تا صبح بپوشونه،پریشبا سوز می اومد پنجررو بسته بودم از دست هرچی آدمم ،تو دنیا هست خسته بودم،درده دلم شروع شدو عکستون اومد روبه روم،داشتید بهم گوش میدادید،این یعنی اوج آرزوم،عجب شبی ،ابری زدو یه کم

گذشت بارون گرفت،ابر چشام این فرصتو ،دیدو دوباره جون گرفت،من بودمو عکس شما یه عالم رویایه خیس،انگار بهم یکی میگفت،هر چی میبینی بنویس،

دستایه من نمیتونست حتی،مداد نگه داره فقط یادم میاد نوشت شمارو خیلی دوست داره،این جور نگاهم نکنید مگه،شما دل ندارید،خودتونو،واسه یه بار شده جایه من بزارید ،ببخشیدا اگه بزاریدم نمی تونید،عاشقی که این جوری نیست،یه طعمیه نمی دونید،ببخشیدا اینو نگفته من ردم ،اصلا به قول خودتون یه جوریم اصلا بدم، توقع جوابی نیست هر جور باشید که راحتید فکرش اصلا نکنید که این روزا تو غربتیدمن قول میدم اگه بیاین شمارو اذیت نکنم حتی دیگه،تو نامه هام با شما صحبت نکنم،اما حالا دور بودید و باید یه نامه میدادم قبول نباید اینقدر اونو ادامه می دادم،فدایه اون لحضه ایکه،نامرو بازش میکنید خوشبحالش،اونودارید نا خواسته نازش میکنید،پاییز یه سال سرد شبی که غم داره هوا هیچکی نمیدونه چقد میخوامتون بجز خدا.

به سلام داداشی گلم چه طوری،سایتون سنگین شده،خبری از ما نمیگیرید،خوب رسم زمونه همینه(بغض)چی کارا می کنی،ما که هر وقت دلمون برات تنگ میشه ،یکی رو داریم جایه شماحتما الان اخم می کنی!نه بابا هیچ کس مثل شما نمیشه(تبسم) گوش درازو میگم،یه جورایی بویه شما رو میده(بغض)حرفامو گوش میده،و خیلی بد بهم مستقیم نگاه میکنه،خوب دیگه مزاحمت نمیشم،امیدوارم زود برگردی،خیلیا منتظرتونن،ومن ............................................

سلامی دوباره من عسل هستم متولد 66/7/21 امیدوارم به داداشی گلم زود زود سر بزند.

                                                        آرزو مند آرزو هایتان(عسل)             

 

 امیدوارم این نشه

 

 

+ نوشته شده توسط غریبانه در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 و ساعت 9:46 |

 

نمى دانم چرا عادت كرده‌ايم تنها به دلمشغولى هاى خودمان اهميت بدهيم و نفهميم ديگران، نزديكانمان، گاه تا به چه اندازه دوستمان دارند. نمى فهميم..آنقدر نمى فهميم كه گاه، كه با اتفاقى كوچك به خود مى آييم، از اين‌ همه ناسپاسى و نامهربانى به خود مى لرزيم و مى ترسيم از روزى كه ديگر براى همه چيز دير شده باشد.

گاه فقط آدمهايى برايمان مهم مى شوند كه اصولا لياقتش را ندارند، آدمهايي كه ذره اى از محبت ما را قدر نمى نهند و ما، نمى فهمم چرا، اينهمه تقديرشان مى كنيم و در عوض، مهربانى بى دريغ نزديكترين كسان را از ياد مى بريم..كسانى كه آنقدر نزديكند كه ديده نمى شوند و آنقدر مهربان كه به رويمان هم نمى آورند و ما، با پررويى تمام، هر آنچه خواست ماست، حق خود مى دانيم و هر آنچه خود نمى خواهيم، توقع نابجاى آنان.

به راحتى آزارشان مى دهيم و حق اعتراض را ازشان دريغ مى كنيم. مهم هم نيست كه شادند يا نه، اصلا مى خندند يا نه. مهم هم نيست كه براى ما چه كرده‌اند و ما براى آنها چه. هيچ چيز مهم نيست غير از خواسته‌ى خودمان، حتى اگر بر بار غم‌هايشان بيفزايد.

گاه خيلى بى رحم مى شويم. خيلى...

 و من خودم را نمى بخشم

 

اينم تقديمي ار من (الناز)

+ نوشته شده توسط غریبانه در یکشنبه هفدهم مهر 1384 و ساعت 22:9 |
solitude

 

ازت پرسيدم : تو دوست من شدي يا من دوست تو ؟  كدوممون زود تر اون يكي رو به دوستی انتخاب كرد ؟ اول من بودم كه به تو گفتم « دوست من » يا تو بودي ؟‌

نگام كردي و جواب ندادي !

بهت گفتم : اصلا اين دوستي كه ميگن چي هست ؟  اين حس دوستي از كجا پيدا شده ؟ از كجا فهميديم كه بايد با هم دوست باشيم ؟

نگام كردي و جواب ندادي !

يادم نمياد ٫ شايد اولين باري كه حس كردم حرفي براي گفتن بهت دارم يا شايد اولين باري كه دلم برات تنگ شد ٫‌فكر كردم كه با هم دوست شديم ....
شبي كه روي پشت بوم خوابگاه نشستيم و گوش دادي ٫‌ گوش دادي و حرفي نزدي ٫‌من به خودم گفتم : باز هم اعتماد يك طرفه ٫‌باز هم يك انتخاب اشتباه ٫‌باز هم ترديد و شك ٫‌اما هيچ وقت ندونستن تو چي ميخواي به من بگي ! بهت گفتم :« مگر كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد ٫‌جز درك حس زنده بودن از تو چه ميخواهد ؟ »

نگام كردي و جواب ندادي !

وقتي از نديدنت خسته شدم ٫‌فهميدم خواسته يا ناخواسته اهلي ات شدم !

وقتي دلم براي صداي پات كه آروم از پله ها ميپيچيد تو واحد تنگ شد ٫‌وقتي چشم هام به دنبال آدم هايي گشت كه شبيه تو رد مي شدن ٫‌وقتي حس كردن بوي عطرت توي فضاي اتاق بهم گفت كه قبلا اونجا بودي ٫ فكر كردم كه با هم دوست شديم ....
بين دو ترم كه هر كدوم رفتيم خونه ٫‌تو خونه اشتباهي اسمت رو صدا كردم ٫‌ديدن رنگهايي كه دوست داشتي برام آشنا شد ٫‌طعم غذاهايي كه خوشت مي اومد برام متفاوت شد و همون وقت ها بود كه فكر كردم كه با هم دوست شديم ...

وقتي جدا شدي و رفتي ٫‌من موندم و مني كه با تو رفته بود ٫‌لحظه هايي كه تنها مي اومد ٫‌تنها مي رفت ٫‌ديگه فكر نكردم كه با هم دوست شديم ٫‌هجوم خواستنت ٫‌ديدنت و حس كردنت بهم فهموند كه حس زنده بودن يعني يكي مثل تو رو داشتن ٫‌ يعني نشستن و ساعت ها حرف نزدن ٫‌ يعني ساكت بودن ٫‌خالي شدن ٫‌كم كم فهميدم كه مهربوني همون چيزيه كه از چشم هاي تو ميريخت توي دل من .
فهميدم كه دوستي همين عطر و رنگ و غذاست كه برام با بقيه فرق دارن . دوستي همين صداي پاييه كه توي گوشهام لونه كرده .
دوستي همون گريه كردن هاي بدون ترس و دلهرمه ٫‌همون دستهاي گرميه كه با موهام بازي ميكرد ٫‌فهميدم كه دوستي همون جواب ندادن ها و نگاه كردن هاست ٫‌همون برقيه كه چشم هات دارند  ٫‌از وقتي كه رفتي ٫‌باور كردم كه ما با هم دوست شديم ...

دلم برات تنگ شده دوست من ... !

+ نوشته شده توسط غریبانه در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384 و ساعت 16:4 |
فريادي ديگر هيچ چرا كه اميد آن چنان تواناست ،كه پاي بر سر ياس بتواند نهاد بر بستر سيبزه ها خفته ايم با تعيين سنگ ،بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم و با اميدي بي شكست از سبز سبزه ها ، با عشقي به تعيين سنگ برخاسته ايم ،اما ياس آن چنان تواناست كه بسترها و سنگ ،زمزمه ي بيش نيست .

روزهاي زندگي ش همه با او بيگانه بودند كسي نه شاخه گلي مي آورد نه برايش مي خنديد و نه ميگريست وقتي رفت همه آمدند برايش دسته گلي آوردند سياه پوشيدند و براي رفتنش گريستند شايد تنها جرمش نفس كشيدن بود

سلام خيلي خوب بود بازم ادامه بده،اما مراقب باش به درسات لطمه نزنه خزان هزار رنگ مبارك.
باران با تمام قدر تش بر منه مسكين فرو ميريزد ومن تنها مي توانم اشكانم را پنهان كنم،تمام قدرتم از من صلب شده بي پناه تر از قبل مي گريم مي خواهي اشكانم را بدر قه راحت بكنم يا اشكانم را پنهان قدرتت، تازه بودن را نمي توانم تجربه كنم تنها مي گويم تازه ماندن گلها بخاطر اشك شبنم هاييست كه سحر گاهان ميريزند شبنم هايه گونه ات را به عنوان طوطيايه چشمانم برايم به كنار گذار بازهم بگووووووووووووووووووووو
+ نوشته شده توسط غریبانه در چهارشنبه ششم مهر 1384 و ساعت 18:59 |
يه شب بی بهانه تر از قطره های بارون ,شگفت انگيز تر از آبی آسمون و عميق تر از سياست رنگين کمون پا گذاشتی تو زندگيم ! چقدر تعجب کردم وقتی دست به دستم دادی بدون اينکه از فردای نا معلوم رويای اقاقيا واهمه داشته باشی . همون موقع انگار کتيبه خدا رو به خوشبختی ما داشت ورق می خورد , همه فرشته های آسمونی رو به قبله وحدانيت عشق برامون سجده کردن و چند لحظه بعد همه ابرها برامون يه دريا لبخند فرستادن . از اون روز ديگه دستهام از يادنيلوفرهای آبی غافل نشدن , گرچه ميدونم اين رويای شيرين ابدی نيست ولی... مي دونم همونطور که بی بهانه اومدی بی بهانه هم خواهی رفت , مي دونم روزی که بری من ميشم تنها ترين برکه روی زمين , مي دونم هميشه بايد يادم باشه تو مال من نيستی!
+ نوشته شده توسط غریبانه در یکشنبه سوم مهر 1384 و ساعت 16:55 |
آب و ايينه و مهتاب را همگي با هم پيوند خواهم زد... تا آنها را بر گيسوان تو كشم و زيبائيت را به سپيدي صبح تقديم كنم تا بگويم كه دوستت دارم و براي اين امده ام تا آب ديدگانت را با جان و دل بخرم بر پيشانيت بوسه زنم و بگويم كه چرا بهر ديدنت به اين سو و آن سو ميزنم .... بگويم كه چگونه خود را اسير دستهاي سردت كرده ام بگويم كه چگونه هوش و حواسم را با شيوئي كلامت باخته ام و بگويم كه دنيا را هيچ و هيچ بي تو هرگز نخواهم پذيرفت... اي بهترين با من بمان تا رموز دلم را برايت افشا سازم و بمان تا خود و نام زيبايت را در آينه ي چشمانم لمس كني.... بازم مثه هميشه خيلي دوست دارم...
+ نوشته شده توسط غریبانه در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت 11:20 |

دنيا:يه واژه كه تو همون نگاه اول ريا و زشتي رو ميشه توش ديد---------------------- عشق:واژه اي كه به بازي گرفته شده-----------------محبت:كاري كه حالا هيچ كس به رايگان واسه كس ديگه اي انجام نميده------------------دوستي:چيزي كه واقعيش خيلي گرونه اما مصنوعيش شده سه تا صد تومن----------------دوست:چيزي كه بجاي ارامش بخشيدن بهت بيشتر خستت ميكنه---------------عاشق:واسه اين يكي نميدونم چي بگم.......... (داداشي خوشگلم . من تنهام خيلي. پيشم باش . تنهام نذار....)
+ نوشته شده توسط غریبانه در جمعه یکم مهر 1384 و ساعت 19:13 |