هرگز نخواهمگریست برای تو, با خودم عهد بستم که در چشمهامُ به روی اشک به خاطر تو ببندم , من که دیوانه وار دوست داشتم , به خاطرت پشت پا زدم به همه ی دلخوشیهام , به خاطرت تو روی خیلی ها وایسادم , بی معرفت این بود رسم عشقُ عاشقیُ مرامُ معرفت , من که تورو کرده بودم واسه خودم یه بت , من که تو مرام معرفت کم نذاشتم , بشین فکر کن ببین چیکار کردی با این دل عاشقُ خستم, نه نه دیگه دیره واسه بخشش , برو که دیگه واسم کهنه شدی ,برای همیشه دور شو که شاید تو این اّخرین لحظه های عمرم بتونم راحت نفس بکشم , برو که نه میتونم نفرینت کنم و نه میتونم ببخشمت , برو که دلت مثل سنگ شده , برو که دشمن قلب پاکُ سادم شدی , برو تنهام بذار , برو حرف نزنُ پشت سرتم نگاه نکن , برو برو...............
+ نوشته شده توسط غریبانه در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 و ساعت
18:15 |

