ازت پرسيدم : تو دوست من شدي يا من دوست تو ؟ كدوممون زود تر اون يكي رو به دوستی انتخاب كرد ؟ اول من بودم كه به تو گفتم « دوست من » يا تو بودي ؟
نگام كردي و جواب ندادي !
بهت گفتم : اصلا اين دوستي كه ميگن چي هست ؟ اين حس دوستي از كجا پيدا شده ؟ از كجا فهميديم كه بايد با هم دوست باشيم ؟
نگام كردي و جواب ندادي !
يادم نمياد ٫ شايد اولين باري كه حس كردم حرفي براي گفتن بهت دارم يا شايد اولين باري كه دلم برات تنگ شد ٫فكر كردم كه با هم دوست شديم ....
شبي كه روي پشت بوم خوابگاه نشستيم و گوش دادي ٫ گوش دادي و حرفي نزدي ٫من به خودم گفتم : باز هم اعتماد يك طرفه ٫باز هم يك انتخاب اشتباه ٫باز هم ترديد و شك ٫اما هيچ وقت ندونستن تو چي ميخواي به من بگي ! بهت گفتم :« مگر كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد ٫جز درك حس زنده بودن از تو چه ميخواهد ؟ »
نگام كردي و جواب ندادي !
وقتي از نديدنت خسته شدم ٫فهميدم خواسته يا ناخواسته اهلي ات شدم !
وقتي دلم براي صداي پات كه آروم از پله ها ميپيچيد تو واحد تنگ شد ٫وقتي چشم هام به دنبال آدم هايي گشت كه شبيه تو رد مي شدن ٫وقتي حس كردن بوي عطرت توي فضاي اتاق بهم گفت كه قبلا اونجا بودي ٫ فكر كردم كه با هم دوست شديم ....
بين دو ترم كه هر كدوم رفتيم خونه ٫تو خونه اشتباهي اسمت رو صدا كردم ٫ديدن رنگهايي كه دوست داشتي برام آشنا شد ٫طعم غذاهايي كه خوشت مي اومد برام متفاوت شد و همون وقت ها بود كه فكر كردم كه با هم دوست شديم ...
وقتي جدا شدي و رفتي ٫من موندم و مني كه با تو رفته بود ٫لحظه هايي كه تنها مي اومد ٫تنها مي رفت ٫ديگه فكر نكردم كه با هم دوست شديم ٫هجوم خواستنت ٫ديدنت و حس كردنت بهم فهموند كه حس زنده بودن يعني يكي مثل تو رو داشتن ٫ يعني نشستن و ساعت ها حرف نزدن ٫ يعني ساكت بودن ٫خالي شدن ٫كم كم فهميدم كه مهربوني همون چيزيه كه از چشم هاي تو ميريخت توي دل من .
فهميدم كه دوستي همين عطر و رنگ و غذاست كه برام با بقيه فرق دارن . دوستي همين صداي پاييه كه توي گوشهام لونه كرده .
دوستي همون گريه كردن هاي بدون ترس و دلهرمه ٫همون دستهاي گرميه كه با موهام بازي ميكرد ٫فهميدم كه دوستي همون جواب ندادن ها و نگاه كردن هاست ٫همون برقيه كه چشم هات دارند ٫از وقتي كه رفتي ٫باور كردم كه ما با هم دوست شديم ...
دلم
برات تنگ شده دوست من ... !

