آب و ايينه و مهتاب را همگي با هم پيوند خواهم زد... تا آنها را بر گيسوان تو كشم و زيبائيت را به سپيدي صبح تقديم كنم تا بگويم كه دوستت دارم و براي اين امده ام تا آب ديدگانت را با جان و دل بخرم بر پيشانيت بوسه زنم و بگويم كه چرا بهر ديدنت به اين سو و آن سو ميزنم .... بگويم كه چگونه خود را اسير دستهاي سردت كرده ام بگويم كه چگونه هوش و حواسم را با شيوئي كلامت باخته ام و بگويم كه دنيا را هيچ و هيچ بي تو هرگز نخواهم پذيرفت... اي بهترين با من بمان تا رموز دلم را برايت افشا سازم و بمان تا خود و نام زيبايت را در آينه ي چشمانم لمس كني.... بازم مثه هميشه خيلي دوست دارم... 
+ نوشته شده توسط غریبانه در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت
11:20 |

